دلم یک بیرمرد لاج میخواهد با یکی از ان سنجاق قفلی های بزرگ چوبی یکی که بنبه های زرد دلمه بسته دلم را بزند تا سفید شوند سفید سفید....
این یعنی ایمان به نمیدانم ها .همچین که شروع میشود خیلی خودمانی تر میشود .بیشتر از این حرفها.از حاشیه عقب میکشد .میگوید درد هایی سختر از این هم هست.نمیفهمم.دست و دلش نمیرود به خیلی از کارها.یک جور سکون.جوری ارام و سر به زیر شده که معلوم است به بقیه نمیچسبد.میگفت به جهنم.نشسته هی حساب میکند این درد بدجنس بابت چیست.گفت یک چیزی میگویم نخندی ها؟!گفتم باشه .گفت اسم پسر خواهرش راکه میخواسته لقب فلان امام باشه مسخره کرده.حتما این هم جزایش هست.دلم گرفت که چرا از زبانم ترسیده.یا شاید دستم.یا فلانی را ان موقع سرفلان قضیه چرا انجوری چزانده.نشخوار میکند همه غلط هایش را.گفت مانده ام به حال خودم بخندم یا سکه بیندازم.خندیدم.
از تلویزیون شنیده بودکه به ۴۱ میلیون نفر سهام داده اند وقتی به ۴۲ برسد دیگر برونده سهام عدالت بسته میشود و دولت هم ارزو میکند....میگفت خانمی که قبل از او نوبت میگرفته را بعدش توی حیاط بیمارستان دیده بود که ازشان در مورد سهام میپرسیده.از پدرش پرسید بود که راستی ما سهام گرفته ایم یا نه .او هم گفته بود نه.گفت خب حتما دسته سطلی هست که وسط راه تکانش بدهد. نترسد.نخندیدم.
بگذار ته نداشته باشد.بگذارهمه چیزمان به روز باشد.
از این کاکل ها زیاد چیدم.وقتی که بیدمجنون توی باغچه کثیف بازی دراورد بعدش هم نبود...کاکل وقیچی...وقتی من وتو باهم-بی هم هستیم بی قصه بی غصه... کاکل و قیچی...
"هفت سال است از هیچ یک از پیراهن هایم
بزرگتر نشده ام
کفش های بی شماری پاره کرده ام
بی انکه شماره ای به پایم تنگ شوند
هفت سال است به هفتاد سالگی ام می مانم"
ضربدر روی دستم برای این است که جایی بنویسم :
ادمها را باید نگاه کرد
ترجیحا از بالا.
با چهار تا انگشتم ضرب گرفته بودم رو شیشه ونگاش میکردم!خیلی عادی .مثه بقیه وقتا.باور کن!ااگه بهت بگم چی گفت باور میکنی عادی بودم تو مایه های روشنفکری واینا؟گفت بیا تو هم یه پک بزن!حالا باور کردی؟میگفت زبونم تلخ شده.
بش گفتم میتونی دودش رو حلقه ای بدی بیرون؟یه پک عمیق زدو خواست مثلن حلقه ای بده بیرون.نتونست .خندید.گفت بذار بعد که حرفه ای تر شدم.
وقتی میخوام نمازبخونم صدای فرامرزاصلانی و قنبری رو کم میکنه
اوازی باش پروازی اگر نهی
همدردی باش همرازی اگر نهی
اغازی باش تا پایان نبذیرم
لبخندی باش .....
اهنگی باش در این خانه بپیچ
فقط کافیه تو اون ساعتی که گفتی نرسی تهران! محض غرهای اونم که شده باید به موقع برسی!داشت اولین سیگارزندگیش رو تجربه میکرد!
خواستم بهاریه بنویسم.از اومدن گرما استقبال کنم.ازرفتنم از تهران شروع کنم و خونه تکونی وسفر و مازندران وبارون ... ما تو حیاطمون نداریم ولی خونه خاله ام ارفتم در حیاطشونو که باز کردم یهو بوی بهار نارنج خورد تو صورتم اینقدر که یه لحظه چشامو بستمو سرمو کشیدم عقب!نشد!
۲-خفقان ژرفنای درونی
فریادی از فراسوی فراخنای تاریکی های ظلمانی.......هیچی اصلا.
۳-شعری که نیست:<<..............................ء.........................................>>
۴-با هزار جور ابرو داری.بروز میکند بی شک خستگی شهری من!
پ.ن داشتم از پناهی تو وب میترا شعر میخوندم از مصرع سوم همونی که بالا گفتم اتفاق افتاد!خیلی دلم تنگ شده بود.
یه بنده خدایی تو همشهری نوشته.(بله مجله دولتی هم میخونم!)نمیشه که بیام یقه ات رو بگیرم بی هیچ مقدمه ای بگم.اینجا بهتره.
من اصلن نمیگم.چون من یک ماشین نمیدزدم.من کپی نمیکنم.خودت برو (انجمن ذهن های متفکر )رو از همشهری جوان بخون.
نمیدو نم اگر همین کورسو های کمرنگ امید نبود چی میشد.شب یلدام چه ریختی بود.اصلن هم از جمع کثیر و پر برکت روشنفکراهم خجالت نمیکشم که بگم بالای ۸۰ درصد همین کورسو هامذهبی ودینیه!خجالت داره؟
حافظه ام را دزدیده اند و
به دندان کشیده اند. . .
پ.ن(به خارجکی پشت در تالار فنی که هر چی خودشو کشت انگلیسی دست و پا شکسته هم باها ش حرف نزدم.وقتی میای ایران فارسی بلد باش!)

