میخ هایی که تو را نگه می دارند
۲-در کوچه پس کوچه های شهری میگذشتیم که بعد از بیست سال زندگی هنوز ندیده بودمشان . در خانه اش را باز کرد تعارف کرد که کمی بنشینیم . داشتم چشم میچرخاندم که ببینم از سه تا ساختمان توی این حیاط بزرگ خاکی - که یکی اش اسکلت بود فقط - کدامش مال اینهاست . کدام طرفی باید برویم . گوشه حیاط شوهرش نشسته بود پای حوض داشت میوه میشست به گمانم . سرش را برگرداند سمت ما یک سلام کوچک کرد و چند بار سرش را تکان داد. فکر کردم چقدر خجالتی است یا سرد . کفش ها را توی حیاط جلوی در اتاق کندیم . گوشه سمت چپ اتاق میز کامپیوتر بود . جلوی اتاق هم تلویزیون . سمت چپ در کمد عروسی شان بود . آن وسط ها نشستیم و تکیه دادیم به پشتی . با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون . رفت آب خنک سفارشی ما را بیاورد . شوهرش از جلو در رد شد . رفت سمتی که او رفته بود . بعد از چند دقیقه با میوه و شیرینی و آب خنک برگشتند . شوهرش سلام و تعارف مفصلی کرد و نشست کنار دوست ما . همه مدت هم یک لبخند روی صورتش بود . چهار زانو نشست و کلی حرف زد و با ما خندید .
وقتی آمدیم از خانه بیرون به آن یکی دوستم گفتم که چقدر دلم میخواست بلند شویم برویم آشپزخانه پیشش . خودش بگوید که ادای مهمان ها را در نیاوریم . برویم آن سمت حیاط و پیرمردی که از کنار دیوار رفت سمتش دستش را بوسید ببینیم . میگفت فال نخود بلد است . بداند که من از آب کشیدن ظرف بدم می آید . خودش ظرفها را بشوید و مرا مجبور کند که آب بکشم . نوستالژی بازی است یا ادای آدمهای خاکی ؟ اصلا نمی دانم برای چی .
۳-اولین باری که هم کلاسی شدیم - سوم راهنمایی بود . همیشه فکر می کردم چرا این آدم اینقدر خشک و جدی است . حالا شده رفیق اس ام اس های نیمه شبی و درددلهای گهگاهی و خاطره بازی های من .
۲-یادم هست ۴یا ۵ سالم بود.کمی از ظهر گذشته بود.مامان حالش بد شده بود و توی بیمارستان.برگشته بودی خانه پیش ما.من را بردی بالا بغل کردی و بوسیدی.وقتی خواستی من را بگذاری زمین گیره ساعت مچی ات گیر کرد به تنم .خراش افتاد.اصلا دلم نخواست گریه کنم.
۳-یک عکس قدیمی هست از سال ۷۴.رفته بودیم تخت جمشید.گوشه سمت چپ عکس منم با یک قد نیم متری.جلو بند ابی و تی شرت صورتی.با موهای خیلی کوتاه.هر وقت نزدیک میز تلویزیونیم و این قاب را مبینی به عکس نگاه میکنی و زیر چشمی به من.یک لبخند خیلی کمرنگ همراهش هست.سرت را برمیگردانی.کاش با هم فیلم ببینیم.فوتبال نداشته باشد.حوصله ات سر برودو نگاهت بیفتد به قاب عکس روی میز .
۴-همین که هستی پدرم...همین که هستی.
عمر
۲-یک چیزهایی را نباید برش داری و بیندازیش دور.مثل تنهایی.
۳-توقعِ- لجبازی یا شاید هر چیزی.نمیگذارد چیزی که عمرش تمام شده را دور بیندازی.شروع میکنی به مخالفت. به هیچ توضیحی گوش نمیدهی.می ترسی .شاید هم به هیچ چیز مستقیم نگاه نمیکنی.اگر نه همه چیز مرتب است و خطاها قابل چشم پوشی.
۴-آرام بنشین.وقتی با منی فقط از تنهایی من مراقبت کن.حمایت کن.همین.
ساز دهني
ساز را جلوي دهانش -روي لبهاش-تكان مي داد.به چپ و راست.بالاخره من قانع شدم.
يك ساعت بعدش توي اتاق-روي تخت نشسته بودم.من يك سازدهني خريده بودم كه هر چي فوت ميكردم هيچ صدايي ازش در نمي امد.
به خودم دلداري دادم كه پول يك كنسرت دو نفره را-توي پياده رو-داه ام.حدود يك دقيقه شايدهم بيشتر.
ْ
که هیچ وقت دلش به رحم نمی اید.
خستگی هم نمی شناسد.
ما باید باهم حرف بزنیم
کمکم یخمان داشت آب میشد .فکرکردم به اندازه کافی مقدمه رفتیم.حالا هرکسی ازخودش بگوید.گفتم فرض کن با یک نفر که فکر میکنی به اندازه کافی نزدیک هستی شروع میکنی به گفتن.اولش خوب جلو میرود.یا تایید میکند یا زیر بار نمیرود.زیر بار تجربه شخصی تو.احتمال میدهد راه های دیگری هم حتما هست.حس این که دارد فعالانه گوش میدهد خیلی خوب است .شاید ۱۰ یا ۱۵میگذرد .بعد طرف مقابل شروع میکند-با هزار اشارت وحیلت -حالی کردن که تو موقعیت متفاوتی داری..یا من رویم نمیشوید با فلانی رودررو بحث کنم.که مگر تو فلان کتاب را خوانده ای؟فلان فیلم را دیدی؟!ـبدبختانه داشتم برای مخاطب جدیدم اسم میبردم ـبه طرز ترحم برانگیزی شروع میکند به شمردن نداشته هایش در برابر من.نمیخواهد ببیند نداشته های من در برابر خودش میچربد.من هم قبول میکنم که بله خیلی چیز ها این وسط مساوی نیست و فرق دارد و همین فرقها میرسد به نگاه های متفاوت من وتو.وسط توجیه و تفسیر هایت فکر میکنی به اندازه کافی تلاش کرده ای که منظورت را توضیح دهی.
در کمال ناباوری میبینی مرحله ترحم برانگیز را رد کرده دارد مذبوحانه نگاه میکند.به تو نه.به یک جای دیگر.هر جای دیگر غیر از تو.نطق کور شده کسی را مگر میشود با دو کلمه باز کرد؟!همه اینها را برای مخاطب جدیدم تعریف میکردم که چرا اینطوری میشود؟
تراژدی اینجا داشت کامل میشد.چند تا کتاب و فیلم کوفتی کار خودشان را کردند.مخاطب جدید من رسیده بود به مرحله نگاه های ترحم برانگیز.رویش را برگرداند.بچه اش را با چشم بیدا کرد.دوباره بند کرد به خیار دست بچه اش.
دلم یک پیرمرد لاج میخواهد با یکی از ان سنجاق قفلی های بزرگ چوبی یکی که پنبه های زرد دلمه بسته دلم را بزند تا سفید شوند سفید سفید....
دسته سطل
این یعنی ایمان به نمیدانم ها .همچین که شروع میشود خیلی خودمانی تر میشود .بیشتر از این حرفها.از حاشیه عقب میکشد .میگوید درد هایی سختر از این هم هست.نمیفهمم.دست و دلش نمیرود به خیلی از کارها.یک جور سکون.جوری ارام و سر به زیر شده که معلوم است به بقیه نمیچسبد.میگفت به جهنم.نشسته هی حساب میکند این درد بدجنس بابت چیست.گفت یک چیزی میگویم نخندی ها؟!گفتم باشه .گفت اسم پسر خواهرش راکه میخواسته لقب فلان امام باشه مسخره کرده.حتما این هم جزایش هست.دلم گرفت که چرا از زبانم ترسیده.یا شاید دستم.یا فلانی را ان موقع سرفلان قضیه چرا انجوری چزانده.نشخوار میکند همه غلط هایش را.گفت مانده ام به حال خودم بخندم یا سکه بیندازم.خندیدم.
از تلویزیون شنیده بودکه به ۴۱ میلیون نفر سهام داده اند وقتی به ۴۲ برسد دیگر برونده سهام عدالت بسته میشود و دولت هم ارزو میکند....میگفت خانمی که قبل از او نوبت میگرفته را بعدش توی حیاط بیمارستان دیده بود که ازشان در مورد سهام میپرسیده.از پدرش پرسید بود که راستی ما سهام گرفته ایم یا نه .او هم گفته بود نه.گفت خب حتما دسته سطلی هست که وسط راه تکانش بدهد. نترسد.نخندیدم.
بگذار ته نداشته باشد.بگذارهمه چیزمان به روز باشد.
بزرگ شدن
از این کاکل ها زیاد چیدم.وقتی که بیدمجنون توی باغچه کثیف بازی دراورد بعدش هم نبود...کاکل وقیچی...وقتی من وتو باهم-بی هم هستیم بی قصه بی غصه... کاکل و قیچی...
"هفت سال است از هیچ یک از پیراهن هایم
بزرگتر نشده ام
کفش های بی شماری پاره کرده ام
بی انکه شماره ای به پایم تنگ شوند
هفت سال است به هفتاد سالگی ام می مانم"
ضربدر روی دستم برای این است که جایی بنویسم :
ادمها را باید نگاه کرد
ترجیحا از بالا.
