تبليغاتX
ردپا
توی حیاط روبروی بساط بنبه های زرد دلمه بسته نشسته ام ودستهایم را چانه ام گذاشته ام زل زده ام به بیرمرد.بیرمرد یک سنجاق قفلی چوبی خیلی بزرگ دستش است به جای سوزن یک کش محکم به هم بافته شده دارد که بیرمرد با یک گوشتکوب بزرگ چوبی به ان می زند لیون لیون صدا میدهد.بیرمرد سنجاق قفلی چوبی اش را توی بنبه ها تکان میدهد وبا هر لیون لیون بنبه های ریش شده سفیدند.من غرق شده ام در سفیدی بنبه ها انگار نه انگار که اینها همان بنبه های زردو چرک تشک قدیمی بوده اند. کار بیرمرد تمام شده انگار روبرویم توی بساط بنبه ها یک کوزه بزرگ دیده میشود سفید سفید.  

دلم یک بیرمرد لاج میخواهد با یکی از ان سنجاق قفلی های بزرگ چوبی یکی که بنبه های زرد دلمه بسته دلم را بزند تا سفید شوند سفید سفید....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:32 توسط زهرا خارستانی |


گفت ما هیچ وقت نمیتوانیم از پدرو مادرمان جلو بزنیم.خیلی زودتر از انکه ما به سایز لباسهایمان اضافه شود موهایشان خاکستری میشود .اصلا ما به عقب میرویم.میگفت دلم برای این سیلی ها تنگ شده بود.چقدر این درد میچسبد به این گرما و غبار اینجا .

این یعنی ایمان به نمیدانم ها .همچین که شروع میشود خیلی خودمانی تر میشود .بیشتر از این حرفها.از حاشیه عقب میکشد .میگوید درد هایی سختر از این هم هست.نمیفهمم.دست و دلش نمیرود به خیلی از کارها.یک جور سکون.جوری ارام و سر به زیر شده که معلوم است به بقیه نمیچسبد.میگفت به جهنم.نشسته هی حساب میکند این  درد بدجنس بابت چیست.گفت یک چیزی میگویم نخندی ها؟!گفتم باشه .گفت اسم پسر خواهرش راکه میخواسته لقب فلان امام باشه مسخره کرده.حتما این هم جزایش هست.دلم گرفت که چرا از زبانم ترسیده.یا شاید دستم.یا فلانی را ان موقع سرفلان قضیه چرا انجوری چزانده.نشخوار میکند همه غلط هایش را.گفت مانده ام به حال خودم بخندم یا سکه بیندازم.خندیدم.

از تلویزیون شنیده بودکه به ۴۱ میلیون نفر سهام داده اند وقتی به ۴۲ برسد دیگر برونده سهام عدالت بسته میشود و دولت هم ارزو میکند....میگفت خانمی که قبل از او نوبت میگرفته را بعدش توی حیاط  بیمارستان دیده بود که ازشان در مورد سهام میپرسیده.از پدرش پرسید بود که راستی ما سهام گرفته ایم یا نه .او هم گفته بود نه.گفت خب حتما دسته سطلی هست که وسط راه تکانش بدهد. نترسد.نخندیدم.

بگذار ته نداشته باشد.بگذارهمه چیزمان به روز باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:23 توسط زهرا خارستانی |


حوض خانه را برداشته بودند.تا سه روز هنگ بودم که حالا من چه کار کنم.با لب ولوچه اویزان فکر میکردم حالا نمیشود ماشین نخریم یا توی حیاط همسایه ...همه کاشی های سفیدش را کندند.حیاط یکدست صاف شد.همنوایی من با این قضیه این بود که ور دارم کاکل روی خروسم را از ته قیچی کنم.تسکینی بدهم.کمی هم شبیه بزرگها باشم.ادم بزرگها.

از این کاکل ها زیاد چیدم.وقتی که بیدمجنون توی باغچه کثیف بازی دراورد بعدش هم نبود...کاکل وقیچی...وقتی من وتو باهم-بی هم هستیم بی قصه بی غصه... کاکل و قیچی...

"هفت سال است از هیچ یک از پیراهن هایم

بزرگتر نشده ام

کفش های بی شماری پاره کرده ام

بی انکه شماره ای به پایم تنگ شوند

هفت سال است به هفتاد سالگی ام می مانم"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:44 توسط زهرا خارستانی |


من گالیور جدید شهر می شوم

ضربدر روی دستم برای این است که جایی بنویسم :

ادمها را باید نگاه کرد

ترجیحا از بالا.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:1 توسط زهرا خارستانی |


من همه اش فکر میکردم الان عکس العمل من چی باشه؟!بهت زده نگاش کنم تا زمینش بندازه بزنم تو گوشش مثلن.کشید از کیفش بیرون بعدشم یه صدای خش.اول فکر کردم پلاستیکیه!جدی نگرفتم کبریت رو هم وقتی کشید گفتم الان سرفه اش میگیره میندازدش.روشنش کرد و اولین پکش رو زدگفت نگاه نکن نمیتونم روشنش کنم.حالا داشتم فکر میکردم برگشت ...

با چهار تا انگشتم ضرب گرفته بودم رو شیشه ونگاش میکردم!خیلی عادی .مثه بقیه وقتا.باور کن!ااگه بهت بگم چی گفت باور میکنی عادی بودم تو مایه های روشنفکری واینا؟گفت بیا تو هم یه پک بزن!حالا باور کردی؟میگفت زبونم تلخ شده.

بش گفتم میتونی دودش رو حلقه ای بدی بیرون؟یه پک عمیق زدو خواست مثلن حلقه ای بده بیرون.نتونست .خندید.گفت بذار بعد که حرفه ای تر شدم.

وقتی میخوام نمازبخونم صدای فرامرزاصلانی و قنبری رو کم میکنه

اوازی باش پروازی اگر نهی

همدردی باش همرازی اگر نهی

اغازی باش تا پایان نبذیرم

لبخندی باش .....

اهنگی باش در این خانه بپیچ

فقط کافیه تو اون ساعتی که گفتی نرسی تهران! محض غرهای اونم که شده باید به موقع برسی!داشت اولین سیگارزندگیش رو تجربه میکرد!

خواستم بهاریه بنویسم.از اومدن گرما استقبال کنم.ازرفتنم از تهران شروع کنم و خونه تکونی وسفر و مازندران وبارون ... ما تو حیاطمون نداریم ولی خونه خاله ام ارفتم در حیاطشونو که باز کردم یهو بوی بهار نارنج خورد تو صورتم اینقدر که  یه لحظه چشامو بستمو سرمو کشیدم عقب!نشد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:38 توسط زهرا خارستانی


۱-در زندگی اصلن زخمهایی نیست که مثل خوره روح را در انزوا بخورد و بتراشد.اتفاقا خیلی هایش را هم میتوان به بقیه گفت.همه که هویج وکفگیر نیستند! و دردهای(!)تو هم نادرو عجیب.... ولش کن.

۲-خفقان ژرفنای درونی

فریادی از فراسوی فراخنای تاریکی های ظلمانی.......هیچی اصلا.

۳-شعری که نیست:<<..............................ء.........................................>>

۴-با هزار جور ابرو داری.بروز میکند بی شک خستگی شهری من!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:14 توسط زهرا خارستانی |


یه نفرو میشناسم که میگفت من اگر یه نفرو بشناسم یعنی قشنگ و کامل امکان نداره که یه چیزی ازش بخونم و اون چیز هم بی اسم باشه یعنی راوی ذکر ماخذ نکرده باشه و من نتونم حدس بزنم ...میکفت مثلن فلان شاعرو که میشناسمو دوستشم دارم اگه یه مجموعه شعر جدید بزنه و بیاد تو بازار ولی کتابه اسم نداشته باشه عمرن اگه اون نشناسدش!وای که چقد من حسودیم میشد!

پ.ن داشتم از پناهی تو وب میترا شعر میخوندم از مصرع سوم همونی که بالا گفتم اتفاق افتاد!خیلی دلم تنگ شده بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:59 توسط زهرا خارستانی |


شبهایی که ماه کامل است فکر میکنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک به دهانه چاه که خود ماه باشدنگاه میکنم.یعنی فکر میکنم شب نیست.بلکه من ته یک چاهم و ان بیرون روز است.و بعد که این طور فکر میکنم دائم خدا از خودم میبرسم من این ته چه کار میکنم و حالا چطور باید خودم را برسانم ان بالا؟این است که میترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد دل شوره دارم که مبادابرای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم ان بالا.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:35 توسط زهرا خارستانی |


ميدونم بغل دستي هام چه حسي دارن ميگن دختره ...ولش کن اهميتي نداره.من چون فکر ميکنم بعضي موقع ها بهترين تحسين و تمجيد تقليد(بخونيد کپي )هست اين کارو ميکنم .مثلن الان در مورد اين خبرنگار عراقي(زیدی با کفش های نجیبش!!!) که به طرف بوش لنگه کفش پرت کرده بود مطلب بذارم خوبه؟نه پولي دارم که بخوام واسش ۱۰ جفت کفش بخرم نه هم مثه اين بازيگر مجري مصري . . .الله اکبر!

یه بنده خدایی تو همشهری نوشته.(بله مجله دولتی هم میخونم!)نمیشه که بیام یقه ات رو بگیرم بی هیچ مقدمه ای بگم.اینجا بهتره.

من اصلن نمیگم.چون من یک ماشین نمیدزدم.من کپی نمیکنم.خودت برو (انجمن ذهن های متفکر )رو از همشهری جوان بخون.

نمیدو نم اگر همین کورسو های کمرنگ امید نبود چی میشد.شب یلدام چه ریختی بود.اصلن هم از جمع کثیر و پر برکت روشنفکراهم خجالت نمیکشم که بگم بالای ۸۰ درصد همین کورسو هامذهبی ودینیه!خجالت داره؟

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:42 توسط زهرا خارستانی |


حافظه ام را برده اند

حافظه ام را دزدیده اند و

به دندان کشیده اند. . .

پ.ن(به خارجکی پشت در تالار فنی که هر چی خودشو کشت انگلیسی دست و پا شکسته هم باها ش حرف نزدم.وقتی میای ایران فارسی بلد باش!)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:38 توسط زهرا خارستانی |